تبليغاتX
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا.... گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا.... پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را.... آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا.... در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا.... زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا....دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین.... در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا.... زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد.... مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا.... بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن... پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا.... بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو.... هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا.... نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده.... ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها.... امروز مهمان توام مست و پریشان توام... پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا اندیشه ها و افکار مولانا

  (بی کرانگی و حصارها)

 

مطلب طولانیه ولی لطفا تا آخرش بخونیدمیتونه به خیلی از سوالاتون در باره حضرت مولوی(قدس سره) جواب بده .

 

 

 

در این نوبت از این سخن می گوییم که مولوی چه درک و تلقی و فهمی از دین داشته است و دینداری برای او چه معنایی داشته است و دینداری در حیات او و در شکل دادن به شخصیت او چه نقشی بازی می کرده است . از میان عناصر و اجزاء معرفت دینی ، خداشناسی را برگزیدیم . در ادیان الهی و ابراهیمی ، فربه ترین عنصر ، عنصر الوهیت است و همه مفاهیم دینی و مقولاتی که پیامبران برای مردم به ارمغان می آورند با ارجاع به این مفهوم مرکزی و محوری معنا پیدا می کند . در بحث بعثت ، و در موارد دیگر ، این نکته را یاد آوری کرده ام که مهمترین کاری که همه پیامبران ، و خصوصا پیامبر گرامی اسلام ، انجام دادند این بود که معنا و محور و کانون تازه ای به زندگی مردم بخشیدند . پیامبران شکل ظاهری زندگی مردم را عوض نکردند و حتی عقلانیت تازه ای برای آنها نیاوردند . آنان گسستی عقلانی در معرفت مردم ایجاد نکردند ، بلکه کار مهمی که انجام دادند این بود که روی مردم را گرفتند و از سویی به سوی دیگر برگرداندند .به نگاه آنها جهت دیگری بخشیدند و چشمشان را معطوف به مناظر تازه ای کردند و در الفاظ و عبارات زندگی آنها معنای تازه ای ریختند  . این ، عمده کاری بود که پیامبران کردند . آن معنای جدید و آن کانون تازه ، همان مفهوم و مقوله خدا و الوهیت بود که در آمد و نشست و جا را بر هر بیگانه ای تنگ کرد و به تمام آن قشور و ظواهر معنای جدیدی بخشید . لذا ما هرگاه که از فهم دینی سخن می گوییم ، سخن ما تمام نیست و تحقیق ما کامل نمی شود مگر اینکه به این مقولة فوق العاده مهم و دین ساز رجوع کنیم و تکلیف خود را با آن معین کنیم و همچنین است وضع درباره دینداری شخصی خودمان . هر کسی وقتی می خواهد بررسی کند که دینداری اش چیست و چه ماهیت و مضمونی دارد و چقدر به معنای واقعی متدین و متشرع است ، باید به نسبت بین خود و خدا بپردازد و ببیند که قلباً ، روحاً ، باطناً  ، با آنچه به عنوان خدا می داند و خدا می شناسد چه رابطه ای برقرار کرده است این عمده ترین و محوری ترین امری است که در دینداری حضور دارد و بقیه چیزها به دور این محور تنیده شده می شوند و از او روح و حیات تغذیه می گیرند . هر کسی که می خواهد در باب خود داوری کند ، نگاه نکند که چقدر نماز می خواند و طاعتهای ظاهری انجام می دهد ، بلکه نگاه کند که رابطه قلبی او با آنچه خدا می داند چیست و چگونه است ( گرچه آن عبادات و طاعات نیز در جای خود اهمیت دارد . ) آن رابطه تعیین کننده عمل آدمی هم می شود و در عمل ریزش پیدا می کند ؛ آدمی را نسبت به حلال و حرام حساس می کند ؛ در رفتار و اخلاق و سلوک اخلاقی او نیز تأثیر می گذارد . کانون دینداری و آن عنصر باطنی در تدین و تشرع ، عبارت است از میزان حضور خداوند در آدمی و میزان الوهی بودن و روحانی شدن شخصیت آدمی . اینجاست که دینداری به معنای دقیق و عمیق کلمه تحقق پیدا می کند .

 

به علت طولانی بودن متن بقیه رو در ادامه ئ مطلب قرار دادم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خاک پای مولانا در 85/06/29