تبليغاتX
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا.... گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا.... پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را.... آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا.... در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا.... زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا....دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین.... در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا.... زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد.... مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا.... بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن... پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا.... بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو.... هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا.... نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده.... ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها.... امروز مهمان توام مست و پریشان توام... پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا اندیشه ها و افکار مولانا

در بیان عبادت و آن سه مرتبه دارد :اول عبادت و آن مر عامه مومنان راست و معنی

 

 آن تذلل است و فرمانبرداری مر حضرت باری را جل ذکره و دوم عبودیت و آن

 

 مر خواص طریقت راست و حقیقت آن تصحیح نیت است و اثبات نسبت با حق

 

و صدق ورزیدن در قصد به حضرت حق.

 

سوم عبودت و آن خاصه الخواص است و معنی آن مشاهده قیام است به حق

 

در طریق بندگی و اینجا سخن در آن است که سالک باید به شدت اجتهاداز التذاذ

 

به عبادت باز نماند و طریق خدمت بسپرد بی غرض تا وقتی مزد به وی برسد.

 

 

ما خلقت الجنس و الانس این بخوان          جز عبادت نیست مقصود جهان

 

داروی مردی بخور اندر عمل                     تا شوی خورشید گرو اندر حمل

 

جهد کن تا نور تو رخشان شود                 تا سلوک و خدمتت آسان شود

 

کودکان را می بری مکتب به زور               زآن که هستند از فواید چشم کور

 

چون شود واقف به مکتب می دود             جانش از رفتن شکفته می شود

 

می رود کودک به مکتب پیچ پیچ                چون ندید از مزد کار خویش هیچ

 

چون کند در کیسه دانگی دست مزد          آنگهان بی خواب گردد شب چو دزد

 

جهد کن تب مزد طاعت در رسد                بر مطیعان آنگهت آید حسد

 

ذوق دارد هر کسی در طاعتی                  لا جرم نشکیبد از وی ساعتی

 

 

 

در بیان آنکه عوام منتظر اوقات معینه اند جهت عبادت و عاشقان را همه اوقات به

 

طاعت و عبادت مصروف است و همگی همت بر بندکی و فرمانبرداری  موقوف

 

و الیه  اشار:

 

پنج وقت آمد نماز و رهنمون                   عاشقان را فی صلاه دائمون

 

نه به پنج آرام گیرد آن خمار                    که در آن سر هاست نی پانصد هزار

 

نیست زُرغبا وظیفه عاشقان                  سخت مستسقی است جان صادقان

 

نیست زُر غبا وظیفه ماهیان                   زآن که بی دریا ندارد اُنس جان

 

آب این دریا که هایل بقعه ای است          با خمار ماهیان خود جرعه ای است

 

 

در بیان آنکه اعتراف اولیا به تقصیر طاعت است با وجود تکثیر آن و شرمساری از آن

 

با وقوع تصحیح نسبت و در آن رعایت طریقه انیقه اولیاست و الیه اشار المولوی

 

قدس سره:

 

 

رو مکن زشتی که نیکی های ما            زشت آمد پیش آن زیبای ما

 

خدمت خود را سزا پنداشتی                 تو لوای جرم از آن افراشتی

 

با دُم شیری تو بازی می کنی                برملایک ترک تازی می کنی

 

 

نوشته شده توسط خاک پای مولانا در 85/04/17