تبليغاتX
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا.... گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا.... پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را.... آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا.... در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا.... زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا....دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین.... در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا.... زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد.... مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا.... بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن... پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا.... بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو.... هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا.... نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده.... ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها.... امروز مهمان توام مست و پریشان توام... پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا اندیشه ها و افکار مولانا

در بیان راههای طهارت و آن در ظاهر رفع خبث و حدث باشد و به اصطلاح اهل باطن

 

نگاهداشت حق است مر بنده را از مخالفت خواه به حسب صورت از تعلق به معاصی

 

و مباشرت آن و صاحب این مقام را طاهر الظاهر گویند خواه به حسب معنی از

 

 وساوس و هواجس و میل به مناهی و صاحب این رتبه را طاهر الباطن خوانند اما

 

 آنکه ظاهر و باطن اش محفوظ باشد نه ظاهر را اشتغال به مخالفت و نه باطن

 

را میلان بدان او را طاهر الجمعیه گویند و از این مرتبه بالاتر مرتبه طاهر السر

 

باشد و آن بندهای است که طرفه العینی از حق تعالی غافل نباشد و اینجا سخن

 

 در آن است که سالک باید به طهارت ظاهر قانع نگردد و از طهارت باطن که اصل

 

 است غافل نشود تا به مرتبه ای برسد که به حقیقت طاهریت که آن طهارت است

 

از دید طهارت برسد که و الله یحب المتطهرین.

 

 

این نجاسه ظااهر از آبی رود                 آن نجاسه باطن افزون می شود

 

جز به آب چشم نتوان شستن آن           چون نجاسات بواطن شد عیان

 

چون نجس خوانده است کافر را خدا       آن نجاست نیست بر ظاهر ورا

 

ظاهر کافر ملوث نیست زاین                 آن نجاست هست در اخلاق و دین

 

این نجاست بویش آید بیست گام           آن نجاست بویش از ری تا به شام

 

مدتی حس را بشو ز آب عیان                این چنین دان جامه شوی صوفیان

 

چون شدی پاک پرده بر کند                  جان پاکان خویش بر تو می زند

 

 

 

تمثیل در این باب که آب رحمت اولیا مطهر ادناس خلایق است و مطهر آن آب

 

 باز رحمت حضرت وهاب است چنانچه آن آب همه پلیدی ها را پاک می سازد

 

و خدای باز آب رحمت را از پلیدی پاک کند و هو الزکی القدوس .

 

 

آب بهر این ببارید از سماک                  تا پلیدان را کند از خبث پاک

 

آب چون پیگار کرد و شد نجس             تا چنان شد که  آب را رد کرد حس

 

حق ببردش باز در بحر صواب                تا بشستش از کرم آن آب آب

 

سال دیگر آمد او دامن کشان              هی کجا بودی به دریای خوشان

 

هین بیایید ای پلیدان سوی من           که گرفت از خوی یزدان خوی من

 

در پزیرم جمله زشتیت را                    چون ملک پاکی دهم افریت را

 

چون شوم آلوده باز آنجا روم                 سوی اصل اصل پاکی ها روم

 

دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر              خلعت پاکم دهد بار دگر

 

کار او اینست و کار من همین              عالم آرای است رب العالمین

 

گر نبودی این پلیدی های ما                کی بدی این بار نامه آب را

 

چون نماند مایه اش تیره شود              همچو ما اندر زمین خیره شود

 

ناله از باطن بر آرد کای خدا                  آن چه دادی دادم و ماندم گدا

 

ریختم سرمایه بر پاک و پلید                 ای شه سرمایه ده هل من مزید

 

ابر را گوید ببر جای خوشش                 هم تو خورشیدا به بالا بر کشش

 

راه های مختلف می راندش                تا رساند سوی بحر بی حدش

 

خود غرض زاین آب جان اولیاست          کاو غسول تیرگی های شماست

 

نوشته شده توسط خاک پای مولانا در 85/04/17